ازبیکرانه ها
سرنوشت شاعر روییدن و رو به نور بالا رفتن است...
نويسندگان
لینک دوستان

به باران های پاییز مشکوکم ! 

با تو

در کافه های «طهران» 

قرار می گذارند

قهوه می نوشید و 

شعرهای عاشقانه می خوانید!

با هم می آیید

با هم می روید...

به باران های پاییز

به تو

مشکوکم! 


[ ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ انسیه موسویان ]

هر صبح وقتی

خورشید خندان

از راه می آید خرامان

دریای من  پیراهن چین چین آبی رنگ خود را

پوشیده و باز 

با گوش ماهی های شیطان

سرگرم بازی ست

دریای من ! آیا نمی دانی

در چشم های 

این ماهی غمگین چه رازی ست؟

این ماهی تنها

اینجا

دور از تو دارد

بر ماسه های داغ ساحل

جان می سپارد...

زیبای نا آرام من! 

با موج های بی قرارت

                             او را صدا کن...


[ ۱۳٩۳/٥/۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ انسیه موسویان ]

بی شکوفه

بی ترانه

خشک و خالی ام ولی ،

با بهار

سبز می شوم

              جوانه می زنم

گوش کن!

این که می زند تو را صدا ، منم!

اعتماد کن به شانه های من 

                                 بیـــــــــــــــــــــــا !

                                         ای پرنده ی رها !


[ ۱۳٩۳/٢/۱٩ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ انسیه موسویان ]

 

به سر سبز ترین صدا

می خواندمت

                     هر بهار...

درخت اگر بودم!

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۱/٢۸ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ انسیه موسویان ]

 

سپید

 

در من برف سنگینی باریده

مرا ببخش

در برف 

گنجشک ها پر حرف تر می شوند

برف

کلاغ ها را شاعر می کند

                               گربه ها را هم.

در برف باید سکوت کرد

                 شعر «سپید» نوشت

                                             گرم شد !

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ انسیه موسویان ]

چتر کوچکی برای ما

وقت گریه های بی قرار ابر

سایه ای

سر پناه ساده ای برای تو

                         زیر آفتاب داغ تیر...

سفره ای برای میهمانی پرنده ها...

دست های خالی مرا

                        دست کم نگیر!

 

این شعر را در دوچرخه ضمیمه ی همشهری بخوانید.


 

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ انسیه موسویان ]

رود

شعر تازه ای سرود

با مداد آبی اش

روی خاک

شعر تازه را نوشت

خاک شد بهشت...

باد

ساز تازه ای نواخت

ابر

چکه

چکه

 قصه گفت

دانه دانه غنچه ها

توی باغ

                گل شدند

                              رنگ رنگ...

من چرا سکوت کرده ام

مثل سنگ ؟!

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ انسیه موسویان ]

 

در صدایت

درختان خیابان ولی عصر

از خواب صبح

بر می خیزند

بی اعتنا به بوق ها و چراغ ها.

در صدایت

دختران دبیرستان

به عشق های پنهانشان فکر می کنند،

بچه های کودکستان

به آغوش دورادور مادر...

هر صبح

پرنده ها

دسته دسته می آیند

از صدایت دانه برچینند.

در صدایت

تهران غمگینی ست!

 

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ انسیه موسویان ]

به بهانه ی 16 مهر روز جهانی کودک

(تقدیم به همه ی کودکان سرزمینم و شادی های کوچکشان)

مثل لبخند خدا، زیبا
مثل شعر آسمان ، آبی
هرچه را می بینم این جا هست
بی کران تا بی کران، آبی

سیب سرخ کودکی را در
قاب های ساده می بینم
چشمه چشمه ، شعر می نوشم
شاخه شاخه ، رنگ می چینم

مثل بارانی که پا کوبان…
مثل مهتابی که شب ، غمگین …
گاه شادی هایتان تلخ است
گاه اندوه شما ، شیرین

آرزو دارم دلم باشد
مثل چشمان شما ، روشن
کودکان آب و خاک و باد !
کودکان سرزمین من !

[ ۱۳٩٢/٧/۱٦ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ انسیه موسویان ]

توی ملافه‌های نارنجی تختم غلت می‌زنم و به صدای آمدن صبح گوش می‌کنم. توی خواب و بیدار، هوای خانه  پر از بوی باران می‌شود؛ با انگشت اشاره و میانی پرده را کنار می‌زنم و می‌بینم یک دسته پرنده‌ی بی‌حال دارند شاخه‌های خیابانمان را به مقصد جنوب ترک می‌کنند. بعد، توی کم‌رنگی اول صبح  تقویم را می‌بینم و می‌فهمم پاییز آمده است...

پاییز، با قدم‌های خیس، به شهر رسیده است و فهمیده‌ام وقتی که تنهایم، تهران بارانی درد دارد، وقتی که تنهایم تهران بارانی بد چیزی می‌شود، وقتی که تنهایم تاکسی‌ها مسافران خیس دو نفره را به من ترجیح می‌دهند....

تهران بارانی یعنی دویدن دنبال آخرین اتوبوسی که توی خیابان پرسه می‌زند،  یعنی چرت‌های  بی‌وقت هفت بعد از‌ظهر در صندلی کنار شیشه‌ی ردیف آخر، یعنی غم تنهایی  که جا می‌گذارمش زیر  باران یعنی خاطره‌های کهنه‌ای که می‌گذارمشان زیر باران خیس بخورند و تازه بمانند....

من و تنهایی‌ام دلمان  می‌خواهد راه برویم،از تقاطع‌ها بگذریم، از خیابان‌ها، فرعی‌ها، اتوبان‌ها،حتا کوچه‌های بن بست رد شویم. من و تنهایی‌ام دلمان می‌خواهد پاییز به بلندترین و دست‌نیافتنی‌ترین شاخه‌مان برسد، دلمان می‌خواهد اول مهر از تمام دفترهای حضور و غیاب این شهر جا بمانیم و جلوی اسممان غیبت بخورد.. بعد با خیال راحت هی قدم بزنیم  و باران را؛ تهران بارانی را با چکمه‌های بی‌کیفیتی که یک دریا آب تویش جمع شده لگد‌مال کنیم...

از یادداشت های دوست خوش ذوقم :زیتا ملکی

 

[ ۱۳٩٢/٦/۳٠ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ انسیه موسویان ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

كد ماوس



جاوا اسكریپت