ازبيكرانه ها
سرنوشت شاعر روییدن و رو به نور بالا رفتن است...
نه می تواند سیاست مدارها را
به بازی بگیرد
نه دستمالی باشد
که پاک کند
بغض این شهر غمگین را .
زیبایی ام تنها
به کار شعرهای تو می آید !
*******
نگاه لیلا کردبچه ، دوست شاعر و منتقدم به کتاب «گوش ماهی لب ریز» در روزنامه جام
جم 28/2/91
http://jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100812196161

بی تویی - انتشارات چکه و شهر قلم -چاپ اول -1391
-سالن 23 b- غرفه ی 125

گوش ماهی لب ریز - انتشارات فصل پنجم-چاپ اول-1390
راهرو 23-غرفه 23

شب ِ ستاره و گیسو -انتشارات سوره ی مهر -چاپ دوم 1388
انتهای راهروی بیست و هفت-شبستان اصلی
خوانش شعری از انسیه موسویان، نوشته حمید رضا شکارسری در
لینک زیر (روزنامه قدس-چهارشنبه 23 فروردین 1391)
http://www.qudsonline.ir/NSite/FullStory/News/?Id=41741
و در ادامه دو تازه سروده ی سپید :
(1)
پایان تمام دردهاست
سر آغاز گرم ِ دستهای تو...
دستهای تو،
این دو رودخانه ی جاری
که دریاهای جهان را
سیراب می کنند!
(2)
شفا بخش و بی پروا
لبانِ معجزه ات
در من می شکفند،
چون باغی در آتش!
لبانِ تو...
بر گردن من...
حق بزرگی دارند
نامت را در آینه گفتم
نوروز شد
"احمد رضا احمدی"

دوباره شاعر می شوم
کافی ست
در چشمهای تو باران بگیرد
دوباره عاشق،
کافی ست
باد برقصد
در پیچ و خم موهایت
در من، چه شعرها که نگفته!
در من چه شورها که نهفته!
ای چشمهای تو اعجاز!
برخیز
این خفته را
از خواب چند ساله برانگیز!

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟
بیداری شکفته پس از شوکران مرگ
زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟
زیر درفش صاعقه و تیشه ی تگرگ
زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟
عریانی و رهایی و تصویر بار و برگ
(محمد رضا شفیعی کدکنی)

نقاشی اثر رنه ماگریت-هنرمند سور رئالیست بلژیکی
گاهی که می خواهم فراموشت کنم
خاطره ها صف می کشند مقابلم
دلتنگی می آید
در هیآت زنی صبور
دست می اندازد دور گردنم
تا با هم
شعر تازه ای گریه کنیم...

هر شب
با آوازی نو به خانه می آید
و شعری تازه در سبد می گذارد
کلماتش را
می آمیزم به عطر بوسه و ریحان
ودر آغوش صدایش
آرام می گیرم
شبیه پروانه ای
در پناه گلبرگی !

بی هنران هنرمند را نتوانند که ببینند همچنان که سگان بازاری ، سگ صید را مشغله بر آرند و پیش آمدن نیارند.یعنی چون سفله به هنر با کسی برنیاید، به خبثش در پوستین افتد !
کند هر آینه غیبت حسود کوته دست
که در مقابله گنگش بود زبان مقال
سعدی -گلستان
فردی که دچار انحراف « آزار روانی » است همیشه روان آزار است.برای این افراد غیر ممکن است که از روان آزاری چشم پوشی کنند.این افراد نمی توانند بدون خرد کردن دیگری «وجود» داشته باشند.آنها باید دیگران را خوار و خفیف کنند تا خود دارای ارزش و احترام شوند و حتی به این وسیله کسب قدرت کنند.زیرا اینان تشنه ی تصدیق و تحسین هستند.آنها نه همدردی را می فهمند و نه احترام و رعایت دیگران را.زیرا برای آنان رابطه اهمیتی ندارد.مگر نه این که احترام و رعایت دیگری ، مستلزم این است که او را موجودی انسانی بشناسیم و ناراحتی و رنجی را که بر او تحمیل می شود درک کنیم؟! و چه خوب فرموده استاد سخن سعدی در حکایت بالا.کلام او کاملا گویا و روشن و بی نیاز از هر توضیحی است.
قصد نداشته ام - و تا به حال هم این گونه نبوده _ که در این وبلاگ چیزی جز شعر و آنچه به شعر و شعور و آگاهی مرتبط است بنویسم.اما دوست بزرگواری که گمان می کنم دچار همین انحراف «آزار روانی» است در پست قبلی ام ، با نام مستعار ، دو کامنت توهین آمیز درباره ی دو دوست نوشته بود.گرچه همیشه به این گونه رفتارها -حداقل درمورد خودم - بی تفاوت بوده ام اما این بار چون حریم خصوصی دوستانم مطرح بود لازم دیدم چند خطی بنویسم.این هم از معایب دنیای مجازی است که گاه ، مأمن و پناهگاهی می شود برای عقده گشایی های روانی برخی افراد.
امیدوارم فرد مورد نظر با این تخلیه ی هیجانی و عصبی ، قدری به آرامش رسیده باشد.برای او هدایت ، شعور و انصاف آرزو می کنم.
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هرکه تو بینی ، ستمگری داند !
حافظ
مرگ تلخ است و مرگ شاعر تلخ تر....
با اندوه و تاسف بسیار ، رضا بروسان و همسرش الهام اسلامی دو شاعر توانمند همشهری ام ،صبح امروز که مصادف بود با تاسوعای حسینی در اثر یک سانحه ی رانندگی جان باختند.
متن کامل خبر را در ایسنا ( لینک پایان صفحه) بخوانید:
برای آن دو عزیز از درگاه خدا آرامش و رحمت آرزو می کنم و چند شعر از سروده هایشان را می نویسم.
مرگ آگاهی موجود در این سروده ها شگفت آور است:
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می دهد
با دردی که فصل را نمی شناسد
با خونی که بند نمی آید
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دُم بادکنکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم شاخه ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است
***
چه طور می شود قلبی را پنهان کرد
که این همه عاشق است
خبر مرگت را که آوردند
تو نبودی
هر بادی که می گذشت
پرده ی دلم را تکان می داد
تو مرده ای
و من هنوز
نگران چین پیشانی ات هستم
***
تو نمی میری
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور می دهی
در تو سر گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخ هایش به سمت کوهستان
کج بود
چشمه ای
که پرندگان زیادی را شیر می داد
چه طور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند؟
****
رضا بروسان- از کتاب مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
****
از ارتفاع نمی ترسم
آفتاب صورتم را نمی سوزاند
سرطان مرا نمی کشد
من مرده ام
و دیگر هیچ چیز در من کارگر نیست
****
نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم
اشرافی و غمگین
می خواهم کتان باشم
بر اندام زنی تنومند
که لب هایش
وقت بوسیدن ضربه می زنند
و نگاهش
وقت دیدن احاطه می کند
تمامی این روزها دلگیرند
من جغد پیری هستم
که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی
می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند
می ترسم بیدار شوم و ببینم
زنی هستم در ایران
افسردگی ام طبیعی است
اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود
نمی دانم اگر مرگ بیاید
اول گلویم را می فشارد
یا دلم را
آن روز کجای خانه نشسته بودم
که می توانستم آن همه شعر بگویم ؟
کدام لامپ روشن بود ؟
می خواهم آن قدر شعر بگویم
که اگر فردا مُردم
نتوانی انکارم کنی
می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد
و زنان
هربار چیزی به آن اضافه کنند
امشب تمام نمی شود
امشب باید یکی از ما شعر بگوید
یکی گریه کند
در دلم جایی برای پنهان شدن نیست
من همه ی زاویه ها را فرسوده ام
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
و شاخ هایش را در دلم فرو کند
***
از کتاب "دنیا چشم از ما بر نمی دارد-الهام اسلامی"

http://khabarfarsi.com/ext/1633270(ایسنا)
| Design By : Mihantheme |
